سخنان بزرگان
((تا این مرحله از زندگی ام دانسته ام که می باید کوله بار غمها و دلتنگیها را به زمین گذارد و به استقبال آینده رفت حتی اگر یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد مطمئن هستم بهترین لحظه لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود. شاید لحظهی بعدی خلق اثری باشد که هنوز نیا فریده ام ولی در لحظه بعدی اثری به ابعاد آرزوهایم اثری به رنگ عشقهایم اثری به شفافیت آیینه ها خلق خواهم کرد و آنگاه این اثر را در بالاترین نقطه آسمان بر خواهم افراشت تا تصویر تمامی این جهان در آن انعکاس یابد ))
بر گرفته از کتاب در فاصله دو نقطه
خدايا
آرامشي عطا فرما تا بپذيرم هر آنچه را نميتوانم تغيير دهم
و شها متي تا تغير دهم هر آنچه که مي توانم
ودانشي که بدانم تفاوت ان دو را
شكايت
اين روزها داغدار عزيزي هستم كه در لحظاتي كه سخت به حضورش نيازمندم او را از دست دادم مرثيه خوان پدر ی هستم كه گره هاي كور زندگي ام با مدد خداي يگانه و دستهاي تواناي او باز مي شد نمي دانم حكايت مرگش را به گردن تقدير و سر نوشت بگذارم يا پزشك و پرستار را متهم كنم
حكايت مرگ پدرم را مي نويسم تا انها كه گوش شنوايي دارند بشنوند اگر شكايت نكرديم نه به اين دليل كه رضايت داشتيم بلكه داوري نديديم كه حق را باز ستاند اين سناريو را بخوانيد و قضاوت كنيد وهمه را به داوري بخوانيد
پدرم براي عمل ارتروز گردن در يكي از بيمارستانهاي خصوصي مشهد بستري شد جراح پس از گرفتن دست مزد كلان (زير ميزي ))خيلي سريع عمل را انجام داد پس از 4 ساعت عمل به موفقيت پاياين پذيرفت اين نكته را هم بگويم عمل ساده اي نبود پيوند استخوان از لگن به مهره هاي گردن كه اگر انجام نمي شد پدر فلج ميشد با توجه به سن پدر عمل عالی بود همه كارهايش را پدر خودش انجام ميداد
همه راضي و خوشحا ل دو روز اول به خوبي گذشت كم كم بي اشتهايي پدر اغاز شد از دكتر علتش را پرسيديم گفت عوارض بعد عمل است ما هم به اطمينان دكتر سخني نگفتيم اما دريغ از يك ازمايش بعد از عمل براي چكاب وضعيت عمومي دكتر مربوطه هم ميگفت عمل من عا لي بود بعد عمل به من مربوط نيست گفتيم متخصص داخلي گفتند نيازي نيست گفتيم ما مشكل مالي نداريم پدرمان 2 روز بيشتر در بيمارستان باشد تا مطمين شويم گفتند نيا زي نيست پدر مرخص شد 3 روز بعد از عمل و قرار شد 3 روز ديگر بريا كشيدن بخيه ها به مطب مراجعه شود در تمام اين مدت پدر بي اشتها تر ميشد روز كشيدن بخيه ها فرا رسيد بخيه ها كشيده شد جاي عمل عالي بود درد هاي دست شبانه پدر بعد از 2 سال از بين رفته بود اما گويي تلاطم ديگري در درونش اغاز شده بود راجع به بي اشتهايي مجدد صحبت شد پزشك قرص اشها اور داد باز هم دریغ از يك ازمايش خون
كم كم نگران شديم به توصيه پزشك با پزشك ديگري مشورت كرديم دستور بستري شدن براي اطمينان در يكي از بيمارستانهاي خصوصی ((مهر)) بار ديگر داده شد شبانه تمام ازمايش ها داده شد و دكتر با خونسردي تمام اطمينان داده شد مشكلي نيست
از اين جاي ماجرا را با دقت بخوانيد فشار گرفته شد 15 پزشك دستور سرم داد مي دانم هيچ كس نمي تواند باور كند سرم نمكي با فشار 15
روز بعد پزشك براي ويزيت ساعت 11صبح امد از نرس همراهش جواب از مايش ها را خواست پرستار گوشي را بر مي دارد تلفن خراب است ميگويد ساعت 10 شب ازمايشها را از ازمايشگا ه مي فرستند گفتيم ازمايش ها اماده است خودمان بيوريم پزشك باز هم با اطمينان گفت نه نيازي نيست پدرتان فردا صبح مرخصند شب ازمايشات را نگاه ميكنم پزشك رفت پدر از 7 شب به اسهال استفراغ خوني افتاد سراسيمه به سر پرستاري اطلاع دادم و گفتم پزشك را مطلع كنند اسهال پدر همجنان ادامه داشت تا 10 شب اما دريغ از امدن پزشك گفتند مطب تعطيل شود ميايد اما پدر من داشت پرپرميزد بر روي دستانم در يغ از آمدن حتي يك اسيستان يا پزشك در بيمارستان خصوصي
بالاخره پزشك امد ازمايشهايي كه از صبح اماده ديدن بود اكنون ديده ميشد كراتين خون 10 در صورتي كه بايد 5/1باشد پتاسيم خون بالا كار از كار گذشته بود 10 ساعت تاخير شده بود با پتاسيم بالا از شب قبل به پدر سرم نمكي و رينگر وصل بود انهم فقط به دليل تنبلي پرستار براي اوردن ازمايشات و سهل انگاري پزشك دستور دياليز داده شد با داشتن اتاق دياليز به بيمارستان دولتي و دانشگاهي ((امام رضا))اعزام شد بيمارستان وسايل لازم براي دياليز را نداشت دريغ از يك پزشك هر چه بود انترن اين قدر منتظر اماده شدن وسايل دياليز شدند كه پدر ايست قلبي كرد و چشمهايش را در كمال ارامش بست
نميدانم بگويم اينها تقدير بود يا سهل انگاري اما يك چيز را به چشم در تمام اين لحظا ت ديدم كه سهل انگاري كادر پزشكي و پرستاري چطور پدرم را لحظه لحظه به مرگ نزديك تر ميكر د
پدرم در اخرين ثانيه ها مدام پزشكش را نفرين كردواو را به امام رضا سپرد و مدام به ياد بيمارستان ايران مهر تهران بود پدرم در اوژانس بيمارستان در زير دستهاي انترن ها فوت كرد حال بگويي از كه شكايت كنيم از جراح براي اينكه بعد عمل چكاب مجدد را انجام نداد از متخصص داخلي و پرستار كه از مايش را با تاخير ديد از پزشك متخصصي كه با فشار خون 15 سرم نمكي تزريق كرد شما مرا راهنمايي كنيد كه من حيرانم ...........
كجاست سوگند نامه حرفه اي پزشكان و پرستاران
شما بگوييد اين درد را چگونه مرهمي نهم كه براي ان مرهمي نميبينم كه هنوز من به حضور او به دستهاي توانمندش نياز داشتم
دادم را از كه ستانم
با من بمان
تو كيستي كه من چنين صميميانه نامم را با تو مي گويم ، رازم را با تو ميگويم ، نا نم را با تو قسمت ميكنم،
كليد خانه ام را در دستت مي گذارم و چنين بر شانه ات آرام مي گيرم . هيچ بندي نمي تواند كسي را از بند آزاد كند آنچنان كه عشق تو مرا آزاد كرد
هيچ ستمي با تو نمي تواند مرا ويران كند ،اگر تو باشي ......... با من بمان،
رازت را با من بگو نا مت را با من بگو
زندگی
در گذر لحظه ها در مرور لحظات از دست رفته دنبال لحظاتی می گردم که زندگی را زندگانی رده ام نه زنده مانی اين لحظات خواه تلخ يا شيرين انها را با تمام وجود چشيده باشم وقتی به گذشته ها نگاه ميکنم از لحظاتی که هيچ رنگی از انگيز بودن در ان نمی بينم و ثانيه ها به بطالت گذشته است از بودنم بدم می ايد در لحظات تلخ ااحساس بهتری دارم تا در لحظه ای که هيچ حسی ندارم رنج و غم هم که با انگيزه باشد جزيی از زندگی است اما اگر لحظه ای از زندگی احساس کنی که نه شادی و نه غمگين بيهوده ای ديگر نمی توان نام ان را زندگی گذاشت
يک پرسش ؟
در لحظات عمرمان چقدر زندگی کرده ايم ؟
کجاست
ان که بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
ان که بيرون کند از جان ودلم دست کند کجاست ؟
فقط نميدانم اشک چشم ان مومن متظاهر در باطن از شمر بدتر را باور کنيم يا جوانی که در ظاهر هيچ سنخيتی با اين شبها ندارد اما خدا را عارفانه و خالصانه صدا ميزند
من که اين يکی را بيشتر باور دارم
کس نميداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی يکی
من همی ان دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من
هر چه کردم جمله نا کرده گرفت
طاعت ناورده اورده گزفت
بازار
ان مهم نيست كه از ره به چه سرعت گذريم
اين مهم است كه انرا به چه مقصد سپريم
ان مهم نيست كه بازار چه وضعی دارد
اين مهم است كز انجا چه متاعی بخريم
به اميدی كه روزی رسد در سايه عدل
گرك گويد ندريم و بره گويدبچريم
من امدم
سلام به تمام عزىزانی كه مدت ۲ ماه است از دىدىنشان محرومم انهم به دليل خراب بودن سيستم و ويروسی بودن ان
دلم برای تمام شما تنك شده كه در اولين فرصت به تمام ياران سر خواهم زد اميدوارم فراموش نشده باشم
فردا شب هم خواهم اود تا مطلبی بنويسم
امشب احساس مي كنم قلبم را چيزي از بيرون فشار ميدهد
حتي قدرت فرياد زدن را ندارم
بغضي و پرسشي نا تمام تمامي ذهنم را مشغول كرده است
حتي قدرت پرسيدنش را ندارم
چه سخت است نداني و نتواني بپرسي
و بترسي
ترس از شنيدن پاسخي كه انتظار شنيدنش را نداشته باشي
ترس از دست دادن
ترس طرد شدن
ترس احمق انگاشته شدن
ترس از...........
حتي جرات سوال را حتي اينجا هم ندارم
دلم مي خواهدفرياد زنم و به زمين و اسمان چنگ
خدايا مددي
بازگشت به خويشتن
مدتها نبودم براي دوري از خويشتن و از تمامي چيزهايي كه مرا از خودم دور ساخته بود باز گشت به دروني كه مدتها دلم برايش تنگ شده بود فارغ از تمام زرق و برق هاي دنيا ي ماشيني مدتها بود كه
مي خواستم اطراف و اطرافيانم را از دريچه اي ديگر بنگرم دريچه اي كه شايد بتوانم زيباييهايشان و خوبيايشان را بيشتر از بديها و زشتي هايشان ببينم بازگشت به خويش نياز هر انساني است نيازي
كه از روح و فطرت او سر چشمه مي گيرد كه اگر نباشد.................
در اين سفر هر چه بيشتر مي روي نا شناخته ها ناشناخته تر ميشود و مسير بس طولاني تر و
سخت تر و فرصت بسيار كم كه بايد زود بر گشت و بر گشتم
نمي توانم انچه در اين سفر درك كردم به زبان اورم كه نوشتني نيست فقط بايد تجربه كرد
امروز كه مجدد پاي اين جعبه جادو نشسته ام ميبينم چقدر دلم براي ياران نديده تنگ شده است براي صفاي باطنشان و زلالي دلشان
و پوزش از همه ياراني كه در اين مدت نتوانستم سري به انها بزنم كه البته انقدر بزرگوارند كه به ديده اغماض مينگرند
چه سخت اسيت و غم انگيز است سر نوشت كسي كه طبيعت نمي تواند سرش كلاه بگذارد چه تلخ است ميوه درخت بينايي
سفر
((سفر بدتر است)) ...... مهرا وه
مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او
غافل از ان که شود باده بلای دل او
به سفر رفتم تا مهر فراموش کنم
مهر در مهر بيفزود به هر منزل از او
شعور و معرفت
زندگي ما ادمها سراسر لحظات تلخ و شيريني است كه در ذهن ادمي باقي مي ماند
اما هميشه تمامي لحظات تلخ و عبرت اموز بيشتر در ذهن ادمي حك مي شوند
امروز در ديدار با عزيزي كه عزيزترين كسش را از دست داد بود در يافتم كه شعور يكي از هزاران نعمت بي شماري است
كه خالق يكتا عطا نمود اما تنها بتوان در لحظاتي خاص از زندگي به ارزش ان پي برد
شعور و معرفت چيزي نيست كه تنها با طي مدارج تحصيلي بتوان به ان دست پيدا كرد صفتي است كه حتما بايد از درون بجوشد
امروز در كنار اين عزيز به بي معرفتي و بي شعوري همسفرش در دل گريستم
اي كاش بر روي دل ادمها فقط با مدرك تحصيلي قيمت نگذاريم و خود را از هر عالمي عالم تر نيابيم كه اين طرز تفكر اوج ناداني است
امروز ارزو كردم از عمق وجود كه به همه ما ادمها خداوند در مسير زندگي همسفري همرا هكند كه زيبا فكر كند و اگر نه در اوج شعور اما از ان بهره اي برده باشد كه ارزشهاي پوچ زندگي را و حرف هاي بيهود انسانهاي بي معرفت را با همسفري و همراهي با تو ترجيح ندهد
من امروز ارزو كردم كه حتي دشمنانم هم از شعور و معرفت بر خوردار باشند نه انسانهايي ابله ونادان
عاشقانه ها
وقتي توهستي بودن رنگ ديگري مي گيرد؛ رنگ حضور ؛ رنگ اشتياق
وقتي تو هستي ترديدي براي ماندن و رفتن وجود ندارد
كه همه ماندن است
كه حضور تو خود دعوت به ماندن است
وقتي تو هستي تحمل لحظات سخت سهل مي شود
وقتي تو هستي تلخ و شيرين يادگار خواهند ماند
گويي كه از كودكي همزاد من بوده اند
وقتي تو هستي ايستادگي و انتظار و انگاه زندگي تبلور مي يابد
اما وقتي تو نيستي
زندگی
اين روزها كمتر موفق به نوشتن شدم گر چه كه قبلا هم زود نمي نوشتم اين روزها احسايس غريبي دارم كه نا خود اگاه اين شعر سهراب در ذهنم تداعي مي شود گاهي احساس كرده ايد معلقيد ؟
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مها جر دارد
هر كجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويد قارچ هاي غربت ؟
.................................
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد....
دوستان وبلاگی
وقتی به چيزی وابسته می شوی.................................دیگر جدا شدن از ان مشکل است
وقتی از طریق وبلا گ نویسی دوستانی بی الایش و بدور از هر رنگی و نامی فارغ از هر زد وبند جناحی جدا از تقسیم بندی های اجتما عی می یابی احساس می کنی با دور شدن از وبلا گ شايد بسياری از دوستانت را که صادقند و صميمی از دست میدهی دوستانی که شايد در عالم واقعی کمتر بشود پيدا کرد نمی دانم ديگران چه حسی دارند اما من با خواندن هر وبلاگی با دريافت هر نظری خوب يا بد احساس می کنم که واقعا با تک تک وبلاگ نويسان در يگ گفتگوی رودر رو قرار گرفته ام نمی دانم اين دنيای مجازی چه می کند که با غم ونگرانی دوستان به من هم همان حس منتقل ميشود و با شاديشان نيز چنين
((ملت مجموعه افرادي است كه درد مشتركي احساس مي كنند))
چه احساس شعفی به ادم دست می دهد وقتی می بينی در اين مرز وبوم که هر زمان درگير نوعی بازی بوده است هنوز هم جوانانی هستند ک کلامشان صادق و صميمی است و صادقانه قلبشان برای ایران می تپد
من در مقابل این دوستان احساس می کنم که هیچ نیستم
خدا کند که حداقل از من يکی اين جعبه جادو جدا نشود....
تکرار مکررات
نمي دانم اين مردم كي طعم اسايش و امنيت را خواهد چشيد هر كس بر اساس منافع شخصي سازي براي اين ملت مي زند اما من به شخصه به اين اعتقاد دارم كه هيچ انقلابي از ازل تا كنون به اهداف نهايي خود نرسيد و نخواهد رسيد چراكه شكل دهندگان اساسي انقلاب وارثان دلسوزان انقلاب در ميانه راه يا در همان ابتداي راه به طريقي از رده خارج مي شوند و انقلاب در دست كساني قرار ميگيرد كه عملا هيچ زحمتي براي آن نكشيده اند و يا از دور دستي بر آتش داشته اند
نمونه هاي ان واضح و مشخصند بعثت محمد در ان زمان شايد به نوعي يك انقلاب يا يك تحول در جامعه عرب بود با اهداف انساني و متعالي كه حتي اگر هم مسلمان نباشيم حداقل به عنوان يك انسان و محقق به ان بنگريم ميبينيم كه تمام حقوق بشري كه عصر معاصر ادعاي ان را دارد در بر داشت ( منظور من اسلام ايراني و اخوندي نيست اسلام محمد است )
اما با از ميان رفتن محمد و كنار زد ه شدن علي؛ معاويه و يزد و.... شدند نمونه حكومت عدل و به نام دين همه كار كردند .(همانند امروز )
مثال عصر معاصر هم كه انقلاب خودمان در 25 سال پيش با همين شعار هاي امروز ازادي ؛حقوق فردي و اجتماعي ؛ازادي بيان و مطبوعات به ميدان امديم و امدند. كدامش به تحقق پيوست ؟؟؟؟؟؟؟ اين شعار ها شعار هاي امروز و ديروز نيست سال هاي سال است انها را مينويسم و ميگوييم ومي خوانيم
غير از اين است كه كساني كه ساليان سال در زندانها بودند امثال بازرگان و يزدي و ............... از حكومت كنار زده شدند ؟
من اين روزها در اين تحولات اخير نگران عزيزي و عزيزاني هستم كه ميدانم 25 سال اينده حتي نامي از انها نخواهيم برد نگران دختراني هستم كه در جامعه ايراني عليرغم شعار هايي كه براي زنان مي زنيم با خدشه دار شدن پرونده او مشخص نيست جامعه اينده با او چگونه بر خورد خواهد كرد ؟ما امروز شاهد زنداني بودن زناني هستيم ك در رژيم قبل حكمي سياسي داشته اند وامروز تاوان گذشت را هم پس می دهد
ما مردم از ملت كوفه هم بدتريم
حسين هم به دعوت كوفيان امد اما تنها ماند
نمي دانم شايد من زيادي بدبين به سر وسامان گرفتن وضع اين ملتم ؟
خدايا اين ملت ارزوهايي دارد كه خواسته هر انساني است كه تو اورا خلق كرده اي .چرا او را با تمام تلاشش به انچه هزاران سال است ارزو دارد نمي رساني ؟
كدام يك را به خطا ميرود ؟ راه را يا وسيله را ؟
ايا اين ملت به انچه ارزو دارد ميرسد ؟
عقل و اشتياق
پس اگر بادبان فرو افتد يا که سکان بشکند در ميانه دريا از رفتار بمانيد و تسليم سکون شويد يا که در تلاطم امواج به هر سوی سر گردان رويد
که چون عقل يکه تازد زنجيری سرد به کار زندگی شود و چون وای دل بی مهار حکومت کند همچون زبانه های سر کش بر فروزد و تا بنياد به تباهی کشد تا که هستی خود نيز بسوزد.
پس به روح خویش رخصت دهید تا قامت عقل فراز کند تا همطراز ارزو شود که نغمه زاید و اواز بر اید
وجان رها کنید که خواست و خرد را هم عنان بتازد تا که ارزوهاتان همه روز حیاتی دوباره گیرد و چون مرغ اتش باز از خاکستر خویش بال بر کشد .
یقین که یکی را بر دیگری رجحان ندهید که از دو میهمان چون یکی عزیز تر نشیند مهر هر دو زایل شود و حرمت هر دو باطل .
جبران خليل جبران
سخنان بزرگان
بيماری ؛بدبختی ؛ مرض ؛ ظلم ؛جنايت ؛ ادمکشی وقتی بوجود آمد که جامعه و عقل به و جود آمدانسانا در متن طبيعت آدم کشی دزدی فريب کلاهبرداری و امثال اينها را نداشتند يکی برده و ديگری خواجه نبود بلکه اين همه بدبختی ها را جامعه بوجود آورد بنابراين بايد به ناموس طبيعت تایو (( tao ))بر گرديم
چرا موجوداتي كه بر اساس طبيعت ودر طبيعت زندگي مي كنندرنج نمي برند و رنج نمي دهند؟
زيرا كه در جامعه زندگي نمي كنند بر اساس فضولي هاي احمقانه عقل جز ادمي كار نمي كنند بلكه در طبيعت آنچنان كه عقل كل برايشان ساخته زندگي ميكنند
چرا اينهمه بيماري در طبيعت نيست ؟
زيرا انسان انچه را كه طبيعت در اختيارش قرار داده انتخاب نمي كند بلكه عقل نا توان خودش را دخالت مي دهد و فضولي ميكند
بيرنگی
اگر چند رنگی نبود هر لحظه رنگی نبوديم و هر زشتی را با رنگی زيبا نمی پو شانديم امان از اين چند رنگی
برای هر رنگی محبت ها را نمی فروختيم و به تاراج نمی گذاشتيم
روی دلهای آدمها قيمت نمی گذاشتيم
ای کاش می شد با رنگی تمامی رنگها را پاک کرد دنيايی بی رنگ بيرنگ نمی دانم چه رنگی اما حتی سفيد نباشد که نتواند هر رنگی را بپذيرد
بيرنگ بيرنگ اما زيبا و پر شکو ه گر چه که ميدانم اين يک ارزوی واهی و يک رويای بی سرانجام است
رويايی که احتمال وقوع آن صفر است .
نميدانم بگويم يا نه ؟ گاهی اوقات حتی خدا را هم رنگی می بينم
واژه
نمی دانم شايد چنين واژه هايی ساخته نشده اند چرا که ما آدمها تاب شنيدن آن واژه ها را نداريم.
گاهی اوقات در بیان احساست می ترسی از واژه ای استفاده کنی که مبادا ارزش و عمق احساست را خدشه دار نکند
در این لحظات حتی کلمات را حقیر می بینی
قدر کلمات را در لحظاتی که فریاد ها داری اما کلمه مناسب را نمی يابی؛ میدانی
و می فهمی که کلمات چقدر مقدسند
که اگر کلمات تا به همین حد هم ساخته نمی شد انسان تا کنون چه می کرد ؟
حکایت نا گفته های ما آدمها حکایت انسانی در بند است که تمام آرزویش و تلاشش برای رهایی است اما چاره ای جز ماندن ندارد
مرور خاطرات
((ترا نمي بخشند به تهمت ديدن ، به جرم زمزمه كردن و عشق ورزيدن ، به اتهام شنودن و باز گو كردن ،مرا نبخشديدند ترا نمي بخشند، كه بي گناهي .............
بخشش سزاي پاكان نيست ))
بودن
فقط يک چيز برايمان مهم است بودن ؛ اما چگونه بودنی اصلا مطرح نیست
هستیم چون باید باشیم
هستیم بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشیم
هستيم بی انکه هدفی داشته باشيم و چون بی هدفيم حتی خود مان هم از بودنمان احساس تنفر می کنيم
چقدر حضور کسانی که حرفی برای گفتن ندارند اما از سر تفنن محفل انسی را بر هم می زنند و از ارزش آن می کاهند غذاب آور است
((بودن را بر گزیده ایم اما چگونه بودن را کمتر اندیشیده ایم ))
توشه
زندگي ما انسانها سفر است سفري از تولد تا مرگ . سفري كه هر دوره زماني اش زاد وتوشه مخصوص به خود را مي خواهد قطعا“زاد و توشه دوران كودكي با دوران جواني متفاوت است كه اگر غير اين باشد و بخواهيم از زاد و توشه دوران كودكي براي جواني نيز بهره بگيريم همچنان در كودكي خواهيم ماند حتي اگر به جواني رسيده باشيم
زندگي رويا نيست عين واقعيت است كه ناهمواريهاي بسار دارد كه اگر در اين مسير پر فراز ونشيب توشه مناسب انتخاب نشود در مسير راه خواهيم ماند .............
در اين مسير طولاني انتخاب توشه و همسفراني مطئن اولين شرط مقابله با زندگي است
پس شايد بشود با نگاهي باز و ديدي روشن در انتخاب توشه و همسفر اين مسير سخت را مطمئن تر پيمود
گر چه كه بايد در اين مسير هر ازچند گاهي براي درست گام برداشتن روحمان را نيز صيقل دهيم
((بار خود را سبك كن كه اين مسير گردنه هاي نا هموار دارد ))
آزادي
هر كس به طريقي بر اساس منافع شخصي و قومي تعريف ميكند اما اين كلمه واقعا چه معنايي دارد .؟
در دنياي امروز ما آزادي حكمي از بالا ديكته شده است ،آزاديم تا زماني كه فكرمان مراممان باور هايمان در جهت فكر و ذهن ديگران باشد در اين صورت ر فكري آزادانه است
اما آزاد نيستيم اگر بخواهيم بر خلاف جريان آب شنا كنيم ازاد نيستيم اگر باور هايمان بخواهد بر خلاف باور هاي ديگران باشد كه اگر هم چنين شد در نهايت مجبور به كوتاه امدن مي شويم
هيچ گاه فكر كرده ايد من وشما با عرب جاهلي كه مي گفت من بت پرستم چون نياكانم بت پرستند چه فرقي داريم ؟
من مسلمانم چون نياكانم مسلمان بوده اند .
من مسيحي ام چون نياكانم مسيحي بوده اند
من كليمي ام چون نياكانم كليمي بوده اند ........................
آيا من آزادم هر مرامي هر باوري را در هر زمينه اي خود كه به مرحله شناخت رسيده ام بر گزينم ؟و مورد نكوهش ديگران قرار نگيرم ؟
به نظر من آزادي از راس هرم به قاعده آن تزريق مي شود
با اين كلمه ما چه بازي ها كه نكرديم ...
اما به اين يك نكته اعتقاد كامل دارم ((آزادي انتخاب ؛در چها ر چوب حدود انسان بودن محصور است ))
طلب
بريديم از اين همه ريا ............................
خدايا همه ما تشنه دستي گرم نگاهي صاف وناب ودلي سرشار از شو ر هستيم ...
يادمان نرود گر خاطرمان تنها ماند ...... طلب عشق ز هر بي سر وپايي نكنيم
تنهايي
تنهايي شايد جدايي از ياراني باشد كه پرواز را نمي شناسند
اما راز تنها يي را نمي يابد با كسي در ميان نهاد تا به عقوبت انكار عشق گرفتار نشد
تنهايي من در درگاه منزلمان ايستاده است تا من او را بين دوستان نامهربان انتخاب كنم و به درون بخوانمش ))
ومن ميگويم چه سخت است در اين تنهايي متهم به بي دردي و بي تفاوتي متهم به بي عشقي و متهم به هر انچه دوست نداري و بيزاري ،بشوي
در اين باغ بخواهي گلهاي وجودت را از دست هر انچه طوفان و باد و باران است محافظت كني
و در پايان هم متهم به بي كفايتي شوي
چه سخت است...........................
نا آشنا
در ميان اين همه آشناي نا آشنا؛ باز هم غريبه ام....................................................
سكوت
((خداوند نعمت بزرگي به آدمها داده است كه از شنيدن سكوت عاجزند واز اين روست كه همه اسوده و خوش زندگي مي كنند))
((چه بسيارند كساني كه هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند و چه كمند كساني كه حرفي نمي زننداما بسيار ميگويند.))
بي فغان ماندن من نيست ز آسوده دلي ....................گردبادم كه بخود ميپيچم وغوغا نكنم
توشه راه طلب بيخودي وخاموشي است ....................خويش را چون جرس قافله رسوانكنم .
دوري ونزديكي
هيچگاه احساس كرده ايد در عين نزديكي مكاني به كسي يا چيزي ان قدر احساس دوري ميكنيد كه هر چه مي خواهيد سعي كنيد تا بدستش اوريد بي فايده است .............
من فكر كنم حس از اين بدتر نيست .........
خود خواهي
چقدر زشت وعذاب اور است كه ببيني دوست داشتن ز از برياي منافع شخصي باشد نه يك احساس قلبي ....
گاهي اوقات دلسوزي هاي دوستانه نيز فقط و فقط منافع شخصي طرف مقابل را در پي دارد
من از اين نوع علاقه حتي علاقه مادر به فرزندي كه از سر خود خواهي باشد احساس بي ارزشي ادمي و علاقه هايش را مي كنم ....
عمل
مسلما كساني كه براي ارزشي قيام ميكندد وبر سر عقيده اي جان خود را فدا مي كنند هر گز براي اين كه قهرمان شوند نيست بلكه درسي است براي ايندگان
اما مثل اينكه از قيام اما حسين فقط يك چيز انهم سوگواري براي او را عاشقيم........... ما امروز هر انچه كه حسين براي از بين بردن انها قيام كرد عمل ميكنيم ....خيانت، استفاده از ديگرا براي رسيدن به اهداف غير انساني .،ربا ، زير پا گذاشتن حقوق انساني و........
اما اكر ما مريد او هستيم هرگز نبايد در برابر هيچ ظلمي هر چند كوجك سر تسليم فرود اوريم كه حسين طالب اين بود نه فقط گريستن بر او كه اگر گريستن پس از ارزش گذاري وعمل به مرام او نه تنها ارزشي مضاعف مي يابدبلكه عين عشق است
ما درون را بنگريم وحال را -------------- ني برون را بنگريم وقال را
به اميد روزي كه عشق ورزيدن همراه با عمل توام شود
ارزش
بسياري از اين ارزشها با مرور زمان هرگز رنگ كهنگي به خود نمي گيرد ارزشهايي كه از فطرت ادمي سر چشمه ميگيرد همچون انسانيت محبت واز خود گذشتگي به قول امروزيها updeat نميشود اما بساري با گذشت زمان رنگ كهنگي به خود مي گيرد تمام ارزشهايي كه بر اساس زمان شكل گرفتهاند بايد نسبت به زمان نيز تغييراتي در انه ايجاد شود اما عده اي از سر تعصب بيجا يا از سر خود خواهي حاضر به ذره اي انعطاف نيستند ارزشهايي كه فقط از سر خود خواهي بعضي به بعضي ديگر تحميل شود هرگز پايدار نيستند
ارزشهايي كه ديگر بر پايه هيچ عقلي منطقي به نظر نرسند اگر در اها باز نگري نشود نه تنها ارزش نيست كه خود يك ضد ارزش ويك زنجير بر دست وپاي ادمي مي شود
چه خوب بود به جاي مقابله با باز سازي ارزشها به فكر چگونه منطبق ساختن انها با شرايط زماني ومكاني باشيم كه اگر غير اين باشد نه تنها انرا حفظ نكرديم بلكه كمر به قتل ان بسته ايم
اعتماد
در واقع وقتي ادمي با نيتي پاك با ديگران رابطه بر قرار ميكند اما از او در پس اختمادش سو استفاده ميشود اولين جرقه خطر زده ميشود جرقه اي كه كه شايد نتوان انرا به راحتي مهار كرد و شايد در زير هر اعتماد ديگري هم باز هم ترديدي عميق نهفته است احساس عذاب ششديد از اين حس دوگانه
واقعا چگونه ميتوان ديگران را در دوستي محك زد ؟
داشته ها
هميشه به اين مي نازيم كه كتابهاي ابو علي سينا در دنيا تدريس ميشد اما هرگز به اين نيانديشيده ايم امروز در اين دهكده جهاني چه نقشي داريم تجليل از بزرگان چون ابو علي سينا..... كاري واجب است اما چرا ما ايرانيان تا زماني كه كسي را از دست نداده ايم به فكر تجليل از او نيستيم و بايد ايندگان بعد از چندين سال يا قرن اين امر را انجام دهند تاريخ مسلما حافظه خوبي براي ثبت وقايع دارد وهركز يادمان نرود اگر حرفي هم ايرانيا ن در بيرون ا زمرز هاي ايران دارند به نام ايران نيست حتي اگر ما دلمان را به اين خوش كنيم
اما امروز ما در كجاي دنيا ايستاده ايم ؟؟
قرباني
اما هرگز انديشيده ايد در اين هر سال قرباني كردن ها چه چيز را قرباني مي كنيم
يك گوسفند يا يك حس دروني را
((كه خداي ابراهيم تشنه خون نيست ))
چه خوب بود در پس در قرباني كه انجام ميداديم حس زشت خود خواهي حس جاه طلبي حس ريا حس دورنگي حس بد بودن حس خيانت و هر انچه باعث رذالت ادمي است را قرباني مي كرديم تمام انچه انسانيت را به زير سوال مي برد
كه اگر با چنين عقيده اي قرباني را انجام مي داديم اكنون وضعيتمان فرق مي كرد
خانه
با خودم گفتم شايد در بر خورد اول تحمل چنين ادمي سخت غير ممكن باشد اما ديدم در بوجود امدن چنين ادمي شايد او خود به تنهايي مقصر نباشد با كمي دقت ديدم ميشود با كمي تامل وصبر حداقل اگر در برخورد با او انجام ميداديم شايد او هم فكرش نيز همچون تنش زيبا ميشد فقط بايد كمي تلاش كرد
بازگشت
راست ميگويند نوشتن براي فراموش كردن است فراموش كردن ديروز براي پيوستن به اينده
كه اگر ديروز را رها نكنيم به اينده نخواهيم رسيد ودر گذشته خواهيم پوسيد
شدن
اما امروز كه به ان جمله مي انديشم انرا با تمام وجود حس ميكنم
شايد شاهكاري كه بخواهم خلق كنم تمام ان براي همين شدن باشد
امروز حس عجيبي دارم حسي كه توام با نوعي نگاه عاشقانه به دنياي اطرافم همراه با انگيزه اي زيبا حسي كه بايد انرا تجربه كرد تا درك شود هرگز فكر نمي كردم در زندگي ايم فرصتي پيش ايد اما الان كه پشت سرم نگاه ميكنم ميبينم ميشود اينده را زيبا ساخت اگر بخواهيم......
شايد در بسياري از لحظاتي كه گره اي كور گريبانم را مي گرفت خود مقصر بودم كه ميشد با تغيير در طرز نگاه به گونه اي ديگر ميشد ميشود با حس ديگر خواهي به جاي خود خواهي مسير زندگي را عوض كرد
دل را زخود بر كنده ام با چيز ديگر زنده ام ............عقل ودين وانديشه را از بيخ وبن سوزانده ام
چشم ها ي زيبا
يعني ميشود چنين اثري خلق شود ؟؟؟؟؟؟؟
من كه تمام سغي ام را خواهم كرد
شاهکار
انتظار برای اينده ای که نمی دانم چه خواهد بود اما تمام سعی ام را خواهم کرد که از آِن شاهکاری خلق کنم حتی اگر از نظر ديگران اثری جالبی نباشد
اثر يک هنرمند قبل از انکه به چشم ديگران زيبا نمايد بايد خود زيبايی ان را درک کند حتی اگر ديکران قادر به چنين درکی نباشند (( بعضی ها از شنيدن سکوت عاجزند )) و من ميگويم خيلی ها از ديدين عمق زيبايی ها محروم ..............
زيبايی که از قلب سر چشمه گيرد برای خيلی ها قابل لمس نيست
از امروز سعی خواهم کرد ان باشم که به چشم درون خودم زيبا می انگارم که هرگز قلب ادمی به او دزوغ نمی گويد
در خلق اين اثر هر چند تنها باشم باز هم خدا هست....
لحظه اي تامل
امروز با تمام وجود معني ان را حس كردم در برخورد با عزيزي كه او را فاضل تر از اين مي دانستم كه ادمها را به ظاهرشان ارزش نهد تا به فهم وشعورشان ديدم كه با جه اعتماد به نفسي راجع به ديكران حكم ميدهد
امروز حس كردم نيمي بيشتر از سخنان ما شعاري بيش نيست حالا ميدانم قضاوت به ظاهر ادمها جزيي از فكر ما شده است هر قدر هم كه در سخن جز اين باشيم
تحصيلات هم فقط تا حدودي ميتواند افكار ما را مخفي كند اما يك روزي حقيقت امر اشكار ميشود
ايكاش ادمها را نه به ظاهر كه قدرت برخوردشان با زندكي به زيبايي فكرشان مي سنجيديم
(( خدايا مرا همواره هوشيار دار تا قبل از شناخت درست و كامل كسي يا فكري مثبت يا منفي قضاوت نكنم))
سخني با دوست
بااو گفتم از آنچه كه با هيچ محرمي جز او نميتوان گفت
((سرمايه هر دلي حرفهايي است كه براي نگفتن دارد ))
چرا در اين دنياي پر عظمت هيچكس نيست تا با او بشود بغض ها را تقسيم كرد ؟؟؟؟؟؟؟/
هزاران رازم اندر سينه پژمرد ......... دريغا ودريغا محرمي نيست
گوهر ناب
به تركستان است ))
نمي دانم كتاب(( د رفاصله دو نقطه )) خاطرات ايران درودي را خوانده ايد كتابي كه من بار ها وبارها كلمه به كلمه خوانده ام وهزار ها بار حسرت نداشتن چنين عشقي با تمام وجود كشيده ام گوشه هايي از آن كتاب چنين است :
((امروز من مرهمي جز عشق كه ذات درد است براي زخمهاي زندگي نميشناسم چه شگفت انگيز است عشق كه هم مرهم است و هم درد ))
در اغاز راه همسفرش به او ميگويد: ((همديگر را به درستي نميشناسيم عاشق هم نيستيم ولي هر يك براي شعورمان بسيار زحمت كشيده ايم قبل از خلق هر اثر هنري بايد از زندگيمان يك اثر هنري بسازيم من به نوبه خود سع يخواهم كرد در خلق اين اثر هنري تكراري وكسل كننده نباشم براي چنين خلاقيتيمي بايد صادق ومومن بود و هر يك از ما به ازادي فكري و فردي ديگري احترام بگذاريم از پس به زندگيمان بينديشيم وان را از شعورمان سر شار سازيم ))
د رجاي ديگري مي گويد :(( بگذار اين فرصت را داشته باشيم كه محبت را بي چشم داشت
يافت كنيم و محبتها را با قيمتها در ترازو نگذاريم گر چه انتخاب هر انساني تعيين كننده ارزش اوست اما هر بخششي تعيين كننده ارزش بخشنده اش نيست من بين هديه وبخشنده بخشنده را انتخاب ميكنم))
لحظات ناب ر ا كه در اين كتاب ميخواندم باور نميكردم امروز بتوان با چنين شعوري عاشق شد
هنوز هم احساس ميكنم ناياب است .
عشق
اما حالا ميدانم منظور از دوستداشتني كه از عشق برتر است همان عشقي است كه پس از شناخت به وجود مي آيد نه بر اساس ظاهر
اين مطلب را براي دوست عزيزي از زبان دكتر شريعتي مينويسم
((.......عشق يك جوشش كور است وو پيوندي بيشتر از سر نابينايي اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه واز روي بصيرت روشن وزلال .
عشق از غريزه آب مي خورد ودوست داشتن از روح طلوع ميكند وتا هر جا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميگيرد
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد اما دوست داشتن در وراي سن ومزاج زندگي مي كند وبر آشيانه بلندش روز وروزگار را دستي نيست
عشق با دوري ونزديكي در نوسان است اگر دوري بطول انجامد ضعيف مي شود واگر تماس دوام يابد به ابتذال كشيده مي شود و تنها با بيم واميد وتزلزل واضطراب زنده مي مانداما دوست داشتن با اين حالات نا آشناست دنيايش دنياي ديگري است
عشق جوششي يك جانبه است . به معشوق نميانديشد كه كيست يك خود جوش ذاتي است از اين رو هميشه اشتباه ميكند ودر انتخاب به سختي مي لغزد ويا همواره يك جانبه ميماند و گاه ميان دوبيگانه نا همانند عشقي جرقه ميزند و چون در تاريكي است و يكديگر را نمي بينيد پس از انفجار صاعقه در پرتو روشنايي آن چهره يكديگر را مي توانند ديد و در اينجاست كه گاه پس از جرقه زدن عشق عاشق ومعشوق در چهره هم مي نگرند واحساس مي كنند كه هم را نمي شناسند و بيگانگي و نا اشنايي پس از عشق درد كوچكي نيست
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن ................... ))
خدايا به همه ما لذت زيباي دوستداشتن را عطا كن
خدا
كم كم دارم به اين باور ميرسم كه خدا هم با آدمهاي راحت طلب راحت تر كنار مي ايد گره هاي بسته شان را به آساني باز مي كند
نمي دانم هر چه بيشتر تلاش مي كنم بيشتر با در بسته مواجه ميشوم گره هاي آسان تبديل به كلاف سر در گمي ميشوند نميدانم شايد كم تلاش كرده ام شايد هنوز به بحراني ترين لظات زندگي نرسيده ام
خدايا با اين همه كه احساس ميكنم مرا فراموش كرده اي اما باز هم غير تو نمي توانم كسي را بيابم كه در سايه سار وجودش را بيابم كه در اين زمانه بي اعتمادي هيچ كس را مطمين تر از تو نيتوان يافت (دلا خو كن به تنهايي كه از تن ها بلا خيزد)
خدايا باز هم با تمام وجود به محبت بي پايان تو به نگاه مهربان تو نياز دارم خدايا باز هم مرا درياب كه با تمام اين نا اميدي ها باز هم ميدانم ((اگر تنها ترين تنها شوم باز هم خدا هست ))
خدايا در اين لحظات كه به محبت تو نيازمندم اگر دستم را نگيري ...................
نشانه
هميشه در زندگي از آدمهايي كه ديروزشان با امروز هيچ تفاوتي نداشت خوشم نمي آمد همشه اعتقاد داشتم ودارم كه انسان بايد در لحظه با للظه ديگر متفاوت باشد يا به عبارتي در حال شدن باشد هميشه احساس ميكردم با اين پيشرفت تكنولوژي نمي توان راكد بود اما حالا خودم احساس ميكنكم كه خودم دچار اين مرض روزمرگي شده ام هر روز از صبح تا شب سر كار وباز شب اماده شدن براي روز بعد
كم كم از خودم هم داره بدم مياد واقعا بايد چه كرد كه به اين مرحله نرسيم
بزرگي ميگويد نشانه ها را سرنوشت در راه انسان نشان ميدهد اين نشانه ها كجاست؟
ترديد
اما من به اين اعتقاد دارم كه بدتر از اسارت در دست زندانباني دست وپازدن ميان حسي است كه نه تو را به رفتن دعوت كند نه به ماندن نداني كه براي چه ميماني و براي چه ميروي...........
رفتني كه سخت بدان نيازمند م وماندني كه سخت بدان گرفتارشده ام ترديدي ميان بودن و رفتن بدون آنكه در هر دو اصراري باشد هم ماندنم تلخ وهم رفتنم
ميان عشق و........انتخابي ميان هست ونيست شايد انتخاب ميان همين ترديدها بهانه زندگي است ((زيستن را بهانه اي بايد))
شايد روزي
ولي به چشم يكي نگاه كردم كه توانستم آن سوي نگاهش را خوب بخوانم :
در آن سوي تگاهش سرزميني ديدم كه مردمانش همه يكرنگ و خانه هايشان همه يكدست سفيد بود مردمانش دستانشان بوي گل سرخ ميدادو زبانشان واژه مههر راتفسير ميكرد .
با خودم ميگويم كه چه تفاوتهايي ميان اين سوي نگاه وآن سوي نگاه است اين يكي زندان دل وآن يكي پرواز قلب اين يكي جنگ وجدل آن يكي صلح وصفا............
با خودم مي گفتم كسي كه به آن سو نگاه ميكند پس چرا مضطرب است او خود پاسخم را داد كه اي كاش ميشد اين سوي نگاه را هم آنچنان زيبا ميديديم .....
او ميپرسد كه آيا هرگز ميتوانيم اين سو را همچنان بسازيم ومن ميمانم كه چه پاسخ گويم اما پس از لحظهاي درنگ پاسخ خود را مي يابم :در اين سوي نگاه همه دلهايشان همدل نيست اين چنين كار عظيمي همراه ميخواهد كه مانداريم شايد اگر كسي باما بود ميشد اين آرزو را تحقق بخشيد حتي فقط گوشه اي از آن را .
شايد روزي و وقتي ديگر بتوان كاري كرد.
درس زندگی
او ميگويد :
ميدانم که بايد بياموزد همه انسانها با انصاف ودرستکار نيستند امه اين را هم به او بياموز که به ازای هر انسان رذلی قهرمانی هم هست
در مقابل هر سياستمدار خود خواهی رهبری از خود گذشته و فداکار
به او بگو به ازای هر خصمی دوستی هم هست
شکست را به او بياموز وهمچنين لذت پيروزی را
به او بياموز به نظريات خود ش ايمان داشته باشد حتی اگر همه به اوبگويند اشتباه فکر ميکند
بياموز که قدرت بازو ومغزش را به بالاترين مزايده ها بفروشد اما هرگز اجازه ندهد بر چسب قيمتی بر قلب وروحش آويخته شود ................
البته اين گوشه هايی از نامه او بود من که خيلی خوشم اومد .
گذشت
ولي وقتي كه حس ميكني هميشه يك طرفه بايد تو براي ديگران از خودت بگذري هميشه از خواسته هايت به خاطر ديگران كوتاه بياي
ولي حتي يكبار نبيني كه ديگران هم نسبت به تو همين حس رو ندارن ديگه فكر ميكنم اين خصلت زيباي انساني كم كم درد سر ساز هم
اگر هم آدم كمتر تحمل داشته باشه از اين خصلت زيباي انساني متنفر هم ميشه
واقعا در زندگي در يك همچنين موقعيتي چه ميشه كرد مگر ميشه هميشه توقعات وانتظارات يك طرفه باشه وحتي محبت تو رو يك طرفه خواستار باشند من كه كم كم دارم كم ميارم فقط ميتونم همن رو از خدا بخوام كه:
((خدايا خود خواهي را چنان در من بكش كه خود خواهي ديگران را احساس نكنم ))¤ نوشته شده در ساعت 14:42 توسط لادن
بي كسي
امروز ياد يكي از ضرب المثلهاي قديمي افتادم كه ميگه كاراي خدا به كار آدميزاد نميمونه.
ميدونم براي اكثرا اين سوال پيش آمده كه چرا بعضي وقتها همه چيزها رو خدا از آدم ميگيره
امروزيكي از بچه هاي مدرسه كه پدرش رو دو سه ماه قبل از دست داده بود مادرش روهم از دست داد گاهي اوقات از دست دادن عزيزان بر اثر يك حادثه ناگهاني مانند زلزله رخ ميده چون ديگران رو تا حدودي همدرد خودت ميبيني تسكين پيدا ميكني ولي اگر اصلا انتظار اين واقعه رو نداشته باشي تازه خودت كه بچه بزرگي ولي هنوز كوچكي وبايد از كوچكترها م مراقبت كني ديگه ميموني خداي خودت كه آخه اينم بخت بود من داشتم گرچه از اين قبيل آداما كم نيستند ولي خدا عالمه ت اين دنياي وانفسا چه ميكنند.
گذر لحظه ها
امروز دلم می خواست با يکی حرف بزنم ولی باز هم هيچ کس را غير خودم پس از يک روز پر مشغله نديدم باز هم حرفهايم را با خودم جلوی آيينه تکرار کردم .
به قول دکتر چه رنج جانکاهی است رنج بودن ومجهول ماندن ؛رنج گنج بودن ودر ويرانه ها ماندن ؛فرياد بودن وناشنيده ماندن عشقی داشتن ودلی نيافتن ؛مثنوی بودن وخواننده ای نداشتن ....
بی هم زبان
عزيزي ميگويد: هر گاه خواستي كسي را بشناسي به گفته هايش نه بلكه به .ناگفته هايش گوش بسپار . ..............
چقدر بعضی از جملات به دل ميشينه .
همدرد
بگو منويس تاقلمم را خرد کنم
بگو مبين تا چشم هايم را بر کنم
بگو مشنو تا گوشهايم را سوراخ کنم
اما مگو مفهم...................................که نميتوانم کاری کرد که نفهمم .
نظرات ()
