سخنان بزرگان
((تا این مرحله از زندگی ام دانسته ام که می باید کوله بار غمها و دلتنگیها را به زمین گذارد و به استقبال آینده رفت حتی اگر یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد مطمئن هستم بهترین لحظه لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود. شاید لحظهی بعدی خلق اثری باشد که هنوز نیا فریده ام ولی در لحظه بعدی اثری به ابعاد آرزوهایم اثری به رنگ عشقهایم اثری به شفافیت آیینه ها خلق خواهم کرد و آنگاه این اثر را در بالاترین نقطه آسمان بر خواهم افراشت تا تصویر تمامی این جهان در آن انعکاس یابد ))
بر گرفته از کتاب در فاصله دو نقطه
خدايا
آرامشي عطا فرما تا بپذيرم هر آنچه را نميتوانم تغيير دهم
و شها متي تا تغير دهم هر آنچه که مي توانم
ودانشي که بدانم تفاوت ان دو را
شكايت
اين روزها داغدار عزيزي هستم كه در لحظاتي كه سخت به حضورش نيازمندم او را از دست دادم مرثيه خوان پدر ی هستم كه گره هاي كور زندگي ام با مدد خداي يگانه و دستهاي تواناي او باز مي شد نمي دانم حكايت مرگش را به گردن تقدير و سر نوشت بگذارم يا پزشك و پرستار را متهم كنم حكايت مرگ پدرم را مي نويسم تا انها كه گوش شنوايي دارند بشنوند اگر شكايت نكرديم نه به اين دليل كه رضايت داشتيم بلكه داوري نديديم كه حق را باز ستاند اين سناريو را بخوانيد و قضاوت كنيد وهمه را به داوري بخوانيد پدرم براي عمل ارتروز گردن در يكي از بيمارستانهاي خصوصي مشهد بستري شد جراح پس از گرفتن دست مزد كلان (زير ميزي ))خيلي سريع عمل را انجام داد پس از 4 ساعت عمل به موفقيت پاياين پذيرفت اين نكته را هم بگويم عمل ساده اي نبود پيوند استخوان از لگن به مهره هاي گردن كه اگر انجام نمي شد پدر فلج ميشد با توجه به سن پدر عمل عالی بود همه كارهايش را پدر خودش انجام ميداد همه راضي و خوشحا ل دو روز اول به خوبي گذشت كم كم بي اشتهايي پدر اغاز شد از دكتر علتش را پرسيديم گفت عوارض بعد عمل است ما هم به اطمينان دكتر سخني نگفتيم اما دريغ از يك ازمايش بعد از عمل براي چكاب وضعيت عمومي دكتر مربوطه هم ميگفت عمل من عا لي بود بعد عمل به من مربوط نيست گفتيم متخصص داخلي گفتند نيازي نيست گفتيم ما مشكل مالي نداريم پدرمان 2 روز بيشتر در بيمارستان باشد تا مطمين شويم گفتند نيا زي نيست پدر مرخص شد 3 روز بعد از عمل و قرار شد 3 روز ديگر بريا كشيدن بخيه ها به مطب مراجعه شود در تمام اين مدت پدر بي اشتها تر ميشد روز كشيدن بخيه ها فرا رسيد بخيه ها كشيده شد جاي عمل عالي بود درد هاي دست شبانه پدر بعد از 2 سال از بين رفته بود اما گويي تلاطم ديگري در درونش اغاز شده بود راجع به بي اشتهايي مجدد صحبت شد پزشك قرص اشها اور داد باز هم دریغ از يك ازمايش خون كم كم نگران شديم به توصيه پزشك با پزشك ديگري مشورت كرديم دستور بستري شدن براي اطمينان در يكي از بيمارستانهاي خصوصی ((مهر)) بار ديگر داده شد شبانه تمام ازمايش ها داده شد و دكتر با خونسردي تمام اطمينان داده شد مشكلي نيست از اين جاي ماجرا را با دقت بخوانيد فشار گرفته شد 15 پزشك دستور سرم داد مي دانم هيچ كس نمي تواند باور كند سرم نمكي با فشار 15 روز بعد پزشك براي ويزيت ساعت 11صبح امد از نرس همراهش جواب از مايش ها را خواست پرستار گوشي را بر مي دارد تلفن خراب است ميگويد ساعت 10 شب ازمايشها را از ازمايشگا ه مي فرستند گفتيم ازمايش ها اماده است خودمان بيوريم پزشك باز هم با اطمينان گفت نه نيازي نيست پدرتان فردا صبح مرخصند شب ازمايشات را نگاه ميكنم پزشك رفت پدر از 7 شب به اسهال استفراغ خوني افتاد سراسيمه به سر پرستاري اطلاع دادم و گفتم پزشك را مطلع كنند اسهال پدر همجنان ادامه داشت تا 10 شب اما دريغ از امدن پزشك گفتند مطب تعطيل شود ميايد اما پدر من داشت پرپرميزد بر روي دستانم در يغ از آمدن حتي يك اسيستان يا پزشك در بيمارستان خصوصي بالاخره پزشك امد ازمايشهايي كه از صبح اماده ديدن بود اكنون ديده ميشد كراتين خون 10 در صورتي كه بايد 5/1باشد پتاسيم خون بالا كار از كار گذشته بود 10 ساعت تاخير شده بود با پتاسيم بالا از شب قبل به پدر سرم نمكي و رينگر وصل بود انهم فقط به دليل تنبلي پرستار براي اوردن ازمايشات و سهل انگاري پزشك دستور دياليز داده شد با داشتن اتاق دياليز به بيمارستان دولتي و دانشگاهي ((امام رضا))اعزام شد بيمارستان وسايل لازم براي دياليز را نداشت دريغ از يك پزشك هر چه بود انترن اين قدر منتظر اماده شدن وسايل دياليز شدند كه پدر ايست قلبي كرد و چشمهايش را در كمال ارامش بست نميدانم بگويم اينها تقدير بود يا سهل انگاري اما يك چيز را به چشم در تمام اين لحظا ت ديدم كه سهل انگاري كادر پزشكي و پرستاري چطور پدرم را لحظه لحظه به مرگ نزديك تر ميكر د پدرم در اخرين ثانيه ها مدام پزشكش را نفرين كردواو را به امام رضا سپرد و مدام به ياد بيمارستان ايران مهر تهران بود پدرم در اوژانس بيمارستان در زير دستهاي انترن ها فوت كرد حال بگويي از كه شكايت كنيم از جراح براي اينكه بعد عمل چكاب مجدد را انجام نداد از متخصص داخلي و پرستار كه از مايش را با تاخير ديد از پزشك متخصصي كه با فشار خون 15 سرم نمكي تزريق كرد شما مرا راهنمايي كنيد كه من حيرانم ........... كجاست سوگند نامه حرفه اي پزشكان و پرستاران شما بگوييد اين درد را چگونه مرهمي نهم كه براي ان مرهمي نميبينم كه هنوز من به حضور او به دستهاي توانمندش نياز داشتم دادم را از كه ستانم
با من بمان
تو كيستي كه من چنين صميميانه نامم را با تو مي گويم ، رازم را با تو ميگويم ، نا نم را با تو قسمت ميكنم،
كليد خانه ام را در دستت مي گذارم و چنين بر شانه ات آرام مي گيرم . هيچ بندي نمي تواند كسي را از بند آزاد كند آنچنان كه عشق تو مرا آزاد كرد
هيچ ستمي با تو نمي تواند مرا ويران كند ،اگر تو باشي ......... با من بمان،
رازت را با من بگو نا مت را با من بگو
زندگی
در گذر لحظه ها در مرور لحظات از دست رفته دنبال لحظاتی می گردم که زندگی را زندگانی رده ام نه زنده مانی اين لحظات خواه تلخ يا شيرين انها را با تمام وجود چشيده باشم وقتی به گذشته ها نگاه ميکنم از لحظاتی که هيچ رنگی از انگيز بودن در ان نمی بينم و ثانيه ها به بطالت گذشته است از بودنم بدم می ايد در لحظات تلخ ااحساس بهتری دارم تا در لحظه ای که هيچ حسی ندارم رنج و غم هم که با انگيزه باشد جزيی از زندگی است اما اگر لحظه ای از زندگی احساس کنی که نه شادی و نه غمگين بيهوده ای ديگر نمی توان نام ان را زندگی گذاشت
يک پرسش ؟
در لحظات عمرمان چقدر زندگی کرده ايم ؟
کجاست
ان که بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟
ان که بيرون کند از جان ودلم دست کند کجاست ؟
اين روز ها و اين شب ها دلها و ادمها خال و هوايی ديگر دارند با هر در جه اعتقادی که باشند اين شبها با اشک چشم روحشان و دلشان را صيقل ميدهند
فقط نميدانم اشک چشم ان مومن متظاهر در باطن از شمر بدتر را باور کنيم يا جوانی که در ظاهر هيچ سنخيتی با اين شبها ندارد اما خدا را عارفانه و خالصانه صدا ميزند
من که اين يکی را بيشتر باور دارم
کس نميداند ز من جز اندکی
وز هزاران جرم و بد فعلی يکی
من همی ان دانم و ستار من
جرم ها و زشتی کردار من
هر چه کردم جمله نا کرده گرفت
طاعت ناورده اورده گزفت
بازار
ان مهم نيست كه از ره به چه سرعت گذريم
اين مهم است كه انرا به چه مقصد سپريم
ان مهم نيست كه بازار چه وضعی دارد
اين مهم است كز انجا چه متاعی بخريم
به اميدی كه روزی رسد در سايه عدل
گرك گويد ندريم و بره گويدبچريم
من امدم
سلام به تمام عزىزانی كه مدت ۲ ماه است از دىدىنشان محرومم انهم به دليل خراب بودن سيستم و ويروسی بودن ان
دلم برای تمام شما تنك شده كه در اولين فرصت به تمام ياران سر خواهم زد اميدوارم فراموش نشده باشم
فردا شب هم خواهم اود تا مطلبی بنويسم
امشب احساس مي كنم قلبم را چيزي از بيرون فشار ميدهد
حتي قدرت فرياد زدن را ندارم
بغضي و پرسشي نا تمام تمامي ذهنم را مشغول كرده است
حتي قدرت پرسيدنش را ندارم
چه سخت است نداني و نتواني بپرسي
و بترسي
ترس از شنيدن پاسخي كه انتظار شنيدنش را نداشته باشي
ترس از دست دادن
ترس طرد شدن
ترس احمق انگاشته شدن
ترس از...........
حتي جرات سوال را حتي اينجا هم ندارم
دلم مي خواهدفرياد زنم و به زمين و اسمان چنگ
خدايا مددي
بازگشت به خويشتن
مدتها نبودم براي دوري از خويشتن و از تمامي چيزهايي كه مرا از خودم دور ساخته بود باز گشت به دروني كه مدتها دلم برايش تنگ شده بود فارغ از تمام زرق و برق هاي دنيا ي ماشيني مدتها بود كه مي خواستم اطراف و اطرافيانم را از دريچه اي ديگر بنگرم دريچه اي كه شايد بتوانم زيباييهايشان و خوبيايشان را بيشتر از بديها و زشتي هايشان ببينم بازگشت به خويش نياز هر انساني است نيازي كه از روح و فطرت او سر چشمه مي گيرد كه اگر نباشد................. در اين سفر هر چه بيشتر مي روي نا شناخته ها ناشناخته تر ميشود و مسير بس طولاني تر و سخت تر و فرصت بسيار كم كه بايد زود بر گشت و بر گشتم نمي توانم انچه در اين سفر درك كردم به زبان اورم كه نوشتني نيست فقط بايد تجربه كرد امروز كه مجدد پاي اين جعبه جادو نشسته ام ميبينم چقدر دلم براي ياران نديده تنگ شده است براي صفاي باطنشان و زلالي دلشان و پوزش از همه ياراني كه در اين مدت نتوانستم سري به انها بزنم كه البته انقدر بزرگوارند كه به ديده اغماض مينگرند چه سخت اسيت و غم انگيز است سر نوشت كسي كه طبيعت نمي تواند سرش كلاه بگذارد چه تلخ است ميوه درخت بينايي
سفر
((سفر بدتر است)) ...... مهرا وه
مست گشتم که شود دل نفسی غافل از او
غافل از ان که شود باده بلای دل او
به سفر رفتم تا مهر فراموش کنم
مهر در مهر بيفزود به هر منزل از او
شعور و معرفت
زندگي ما ادمها سراسر لحظات تلخ و شيريني است كه در ذهن ادمي باقي مي ماند
اما هميشه تمامي لحظات تلخ و عبرت اموز بيشتر در ذهن ادمي حك مي شوند
امروز در ديدار با عزيزي كه عزيزترين كسش را از دست داد بود در يافتم كه شعور يكي از هزاران نعمت بي شماري است
كه خالق يكتا عطا نمود اما تنها بتوان در لحظاتي خاص از زندگي به ارزش ان پي برد
شعور و معرفت چيزي نيست كه تنها با طي مدارج تحصيلي بتوان به ان دست پيدا كرد صفتي است كه حتما بايد از درون بجوشد
امروز در كنار اين عزيز به بي معرفتي و بي شعوري همسفرش در دل گريستم
اي كاش بر روي دل ادمها فقط با مدرك تحصيلي قيمت نگذاريم و خود را از هر عالمي عالم تر نيابيم كه اين طرز تفكر اوج ناداني است
امروز ارزو كردم از عمق وجود كه به همه ما ادمها خداوند در مسير زندگي همسفري همرا هكند كه زيبا فكر كند و اگر نه در اوج شعور اما از ان بهره اي برده باشد كه ارزشهاي پوچ زندگي را و حرف هاي بيهود انسانهاي بي معرفت را با همسفري و همراهي با تو ترجيح ندهد
من امروز ارزو كردم كه حتي دشمنانم هم از شعور و معرفت بر خوردار باشند نه انسانهايي ابله ونادان
عاشقانه ها
وقتي توهستي بودن رنگ ديگري مي گيرد؛ رنگ حضور ؛ رنگ اشتياق
وقتي تو هستي ترديدي براي ماندن و رفتن وجود ندارد
كه همه ماندن است
كه حضور تو خود دعوت به ماندن است
وقتي تو هستي تحمل لحظات سخت سهل مي شود
وقتي تو هستي تلخ و شيرين يادگار خواهند ماند
گويي كه از كودكي همزاد من بوده اند
وقتي تو هستي ايستادگي و انتظار و انگاه زندگي تبلور مي يابد
اما وقتي تو نيستي
زندگی
اين روزها كمتر موفق به نوشتن شدم گر چه كه قبلا هم زود نمي نوشتم اين روزها احسايس غريبي دارم كه نا خود اگاه اين شعر سهراب در ذهنم تداعي مي شود گاهي احساس كرده ايد معلقيد ؟
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مها جر دارد
هر كجا هستم باشم
اسمان مال من است
پنجره فكر هوا عشق زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويد قارچ هاي غربت ؟
.................................
چشمها را بايد شست جور ديگر بايد ديد....
دوستان وبلاگی
اين روز ها به دليل مشغله کاری فرصت نوشتن پيدا نکردم اما سعی کردن حتی اگر شده با اختصاص دادن ۱ ساعت در روز به وبلاگ دوستان سر بزنم
وقتی به چيزی وابسته می شوی.................................دیگر جدا شدن از ان مشکل است
وقتی از طریق وبلا گ نویسی دوستانی بی الایش و بدور از هر رنگی و نامی فارغ از هر زد وبند جناحی جدا از تقسیم بندی های اجتما عی می یابی احساس می کنی با دور شدن از وبلا گ شايد بسياری از دوستانت را که صادقند و صميمی از دست میدهی دوستانی که شايد در عالم واقعی کمتر بشود پيدا کرد نمی دانم ديگران چه حسی دارند اما من با خواندن هر وبلاگی با دريافت هر نظری خوب يا بد احساس می کنم که واقعا با تک تک وبلاگ نويسان در يگ گفتگوی رودر رو قرار گرفته ام نمی دانم اين دنيای مجازی چه می کند که با غم ونگرانی دوستان به من هم همان حس منتقل ميشود و با شاديشان نيز چنين
((ملت مجموعه افرادي است كه درد مشتركي احساس مي كنند))
چه احساس شعفی به ادم دست می دهد وقتی می بينی در اين مرز وبوم که هر زمان درگير نوعی بازی بوده است هنوز هم جوانانی هستند ک کلامشان صادق و صميمی است و صادقانه قلبشان برای ایران می تپد
من در مقابل این دوستان احساس می کنم که هیچ نیستم
خدا کند که حداقل از من يکی اين جعبه جادو جدا نشود....
تکرار مکررات
اين روزها همه جا حتي وبلاگ هاي دوستان سخن از تحولات اخير ايران است
نمي دانم اين مردم كي طعم اسايش و امنيت را خواهد چشيد هر كس بر اساس منافع شخصي سازي براي اين ملت مي زند اما من به شخصه به اين اعتقاد دارم كه هيچ انقلابي از ازل تا كنون به اهداف نهايي خود نرسيد و نخواهد رسيد چراكه شكل دهندگان اساسي انقلاب وارثان دلسوزان انقلاب در ميانه راه يا در همان ابتداي راه به طريقي از رده خارج مي شوند و انقلاب در دست كساني قرار ميگيرد كه عملا هيچ زحمتي براي آن نكشيده اند و يا از دور دستي بر آتش داشته اند
نمونه هاي ان واضح و مشخصند بعثت محمد در ان زمان شايد به نوعي يك انقلاب يا يك تحول در جامعه عرب بود با اهداف انساني و متعالي كه حتي اگر هم مسلمان نباشيم حداقل به عنوان يك انسان و محقق به ان بنگريم ميبينيم كه تمام حقوق بشري كه عصر معاصر ادعاي ان را دارد در بر داشت ( منظور من اسلام ايراني و اخوندي نيست اسلام محمد است )
اما با از ميان رفتن محمد و كنار زد ه شدن علي؛ معاويه و يزد و.... شدند نمونه حكومت عدل و به نام دين همه كار كردند .(همانند امروز )
مثال عصر معاصر هم كه انقلاب خودمان در 25 سال پيش با همين شعار هاي امروز ازادي ؛حقوق فردي و اجتماعي ؛ازادي بيان و مطبوعات به ميدان امديم و امدند. كدامش به تحقق پيوست ؟؟؟؟؟؟؟ اين شعار ها شعار هاي امروز و ديروز نيست سال هاي سال است انها را مينويسم و ميگوييم ومي خوانيم
غير از اين است كه كساني كه ساليان سال در زندانها بودند امثال بازرگان و يزدي و ............... از حكومت كنار زده شدند ؟
من اين روزها در اين تحولات اخير نگران عزيزي و عزيزاني هستم كه ميدانم 25 سال اينده حتي نامي از انها نخواهيم برد نگران دختراني هستم كه در جامعه ايراني عليرغم شعار هايي كه براي زنان مي زنيم با خدشه دار شدن پرونده او مشخص نيست جامعه اينده با او چگونه بر خورد خواهد كرد ؟ما امروز شاهد زنداني بودن زناني هستيم ك در رژيم قبل حكمي سياسي داشته اند وامروز تاوان گذشت را هم پس می دهد
ما مردم از ملت كوفه هم بدتريم
حسين هم به دعوت كوفيان امد اما تنها ماند
نمي دانم شايد من زيادي بدبين به سر وسامان گرفتن وضع اين ملتم ؟
خدايا اين ملت ارزوهايي دارد كه خواسته هر انساني است كه تو اورا خلق كرده اي .چرا او را با تمام تلاشش به انچه هزاران سال است ارزو دارد نمي رساني ؟
كدام يك را به خطا ميرود ؟ راه را يا وسيله را ؟
ايا اين ملت به انچه ارزو دارد ميرسد ؟
عقل و اشتياق
عقل و اشتياق مانند سکان و بادبانند کشتی روح شما را ؛ان زمان که بر دريای عمر سفر اغاز کند .
پس اگر بادبان فرو افتد يا که سکان بشکند در ميانه دريا از رفتار بمانيد و تسليم سکون شويد يا که در تلاطم امواج به هر سوی سر گردان رويد
که چون عقل يکه تازد زنجيری سرد به کار زندگی شود و چون وای دل بی مهار حکومت کند همچون زبانه های سر کش بر فروزد و تا بنياد به تباهی کشد تا که هستی خود نيز بسوزد.
پس به روح خویش رخصت دهید تا قامت عقل فراز کند تا همطراز ارزو شود که نغمه زاید و اواز بر اید
وجان رها کنید که خواست و خرد را هم عنان بتازد تا که ارزوهاتان همه روز حیاتی دوباره گیرد و چون مرغ اتش باز از خاکستر خویش بال بر کشد .
یقین که یکی را بر دیگری رجحان ندهید که از دو میهمان چون یکی عزیز تر نشیند مهر هر دو زایل شود و حرمت هر دو باطل .
جبران خليل جبران
سخنان بزرگان
لا يو تسو می گويد :
بيماری ؛بدبختی ؛ مرض ؛ ظلم ؛جنايت ؛ ادمکشی وقتی بوجود آمد که جامعه و عقل به و جود آمدانسانا در متن طبيعت آدم کشی دزدی فريب کلاهبرداری و امثال اينها را نداشتند يکی برده و ديگری خواجه نبود بلکه اين همه بدبختی ها را جامعه بوجود آورد بنابراين بايد به ناموس طبيعت تایو (( tao ))بر گرديم
چرا موجوداتي كه بر اساس طبيعت ودر طبيعت زندگي مي كنندرنج نمي برند و رنج نمي دهند؟
زيرا كه در جامعه زندگي نمي كنند بر اساس فضولي هاي احمقانه عقل جز ادمي كار نمي كنند بلكه در طبيعت آنچنان كه عقل كل برايشان ساخته زندگي ميكنند
چرا اينهمه بيماري در طبيعت نيست ؟
زيرا انسان انچه را كه طبيعت در اختيارش قرار داده انتخاب نمي كند بلكه عقل نا توان خودش را دخالت مي دهد و فضولي ميكند
بيرنگی
دلم گرفت از اين همه رنگ از اين دنيای رنگی
اگر چند رنگی نبود هر لحظه رنگی نبوديم و هر زشتی را با رنگی زيبا نمی پو شانديم امان از اين چند رنگی
برای هر رنگی محبت ها را نمی فروختيم و به تاراج نمی گذاشتيم
روی دلهای آدمها قيمت نمی گذاشتيم
ای کاش می شد با رنگی تمامی رنگها را پاک کرد دنيايی بی رنگ بيرنگ نمی دانم چه رنگی اما حتی سفيد نباشد که نتواند هر رنگی را بپذيرد
بيرنگ بيرنگ اما زيبا و پر شکو ه گر چه که ميدانم اين يک ارزوی واهی و يک رويای بی سرانجام است
رويايی که احتمال وقوع آن صفر است .
نميدانم بگويم يا نه ؟ گاهی اوقات حتی خدا را هم رنگی می بينم
واژه
در اين دنيای پيشرفته امروزی که صفحه کليد جای قلم را برای بيان احساسات و نا گفته ها را گرفته باز هم می بينی همچنان که قلم توان نوشتن بعضی واژه ها را نداشت صفحه کليد هم ظر فيت نوشتن بسياری از واژه ها را ندارد هنوز هم واژه ها برای بسياری از درد دلها کم می آيد هنوز هم بسياری از نا گفته ها به دليل نبودن واژه مناسب ناگفته باقی مانده اند و خواهد ماند.
نمی دانم شايد چنين واژه هايی ساخته نشده اند چرا که ما آدمها تاب شنيدن آن واژه ها را نداريم.
گاهی اوقات در بیان احساست می ترسی از واژه ای استفاده کنی که مبادا ارزش و عمق احساست را خدشه دار نکند
در این لحظات حتی کلمات را حقیر می بینی
قدر کلمات را در لحظاتی که فریاد ها داری اما کلمه مناسب را نمی يابی؛ میدانی
و می فهمی که کلمات چقدر مقدسند
که اگر کلمات تا به همین حد هم ساخته نمی شد انسان تا کنون چه می کرد ؟
حکایت نا گفته های ما آدمها حکایت انسانی در بند است که تمام آرزویش و تلاشش برای رهایی است اما چاره ای جز ماندن ندارد
مرور خاطرات
امروز پس از مدتها كه به خانه تكاني و ياد آوري خاطرات دوران دانشجويي مشغول بودم و بر گه ها و جزوات دانشجويي را كه هر گوشه اش كه سرشاراز لحظات شادي و غم و شايد بي خيالي هاي آن دوران بود مطلبي نگاشته بودم بياد آن دوران ورق ميزدم به مطلبي بر خوردم ك نمي دانم از كيست اما به نظر من خيلي زيبا و عميق آمد :
((ترا نمي بخشند به تهمت ديدن ، به جرم زمزمه كردن و عشق ورزيدن ، به اتهام شنودن و باز گو كردن ،مرا نبخشديدند ترا نمي بخشند، كه بي گناهي .............
بخشش سزاي پاكان نيست ))
بودن
گاهی اوقات ما آدمها در زندگی فقط می خواهيم ابراز وجود کنيم اما خيلی ها به اين نمی انديشند که چگونه؟
فقط يک چيز برايمان مهم است بودن ؛ اما چگونه بودنی اصلا مطرح نیست
هستیم چون باید باشیم
هستیم بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشیم
هستيم بی انکه هدفی داشته باشيم و چون بی هدفيم حتی خود مان هم از بودنمان احساس تنفر می کنيم
چقدر حضور کسانی که حرفی برای گفتن ندارند اما از سر تفنن محفل انسی را بر هم می زنند و از ارزش آن می کاهند غذاب آور است
((بودن را بر گزیده ایم اما چگونه بودن را کمتر اندیشیده ایم ))
توشه
آيا هيچگاه به اين فكر كرده ايد اينقدر كه هر روز از جلو هر آيينه اي كه رد ميشويم به ظاهرمان سر ميزنيم و با وسواس تمام آن را بررسي ميكنيم چقدر در روز حتي براي يك بار هم كه شده به ايينه دلمان و به كوچه پس كوچه هاي روحمان سر ميزنيم ؟انقدر كه در فكر زيبا سازي و باز سازي ظاهرمان هستيم چقدر به فكر زيبا سازي و باز سازي اعمال و رفتارمان هستيم ؟
زندگي ما انسانها سفر است سفري از تولد تا مرگ . سفري كه هر دوره زماني اش زاد وتوشه مخصوص به خود را مي خواهد قطعا“زاد و توشه دوران كودكي با دوران جواني متفاوت است كه اگر غير اين باشد و بخواهيم از زاد و توشه دوران كودكي براي جواني نيز بهره بگيريم همچنان در كودكي خواهيم ماند حتي اگر به جواني رسيده باشيم
زندگي رويا نيست عين واقعيت است كه ناهمواريهاي بسار دارد كه اگر در اين مسير پر فراز ونشيب توشه مناسب انتخاب نشود در مسير راه خواهيم ماند .............
در اين مسير طولاني انتخاب توشه و همسفراني مطئن اولين شرط مقابله با زندگي است
پس شايد بشود با نگاهي باز و ديدي روشن در انتخاب توشه و همسفر اين مسير سخت را مطمئن تر پيمود
گر چه كه بايد در اين مسير هر ازچند گاهي براي درست گام برداشتن روحمان را نيز صيقل دهيم
((بار خود را سبك كن كه اين مسير گردنه هاي نا هموار دارد ))
آزادي
آ-ز-ا-د-ي اين چهار حرف در كنار هم كلمه اي مي سازند كه بازيچه اي شده است بر دست ما انسانها ((آزادي ))
هر كس به طريقي بر اساس منافع شخصي و قومي تعريف ميكند اما اين كلمه واقعا چه معنايي دارد .؟
در دنياي امروز ما آزادي حكمي از بالا ديكته شده است ،آزاديم تا زماني كه فكرمان مراممان باور هايمان در جهت فكر و ذهن ديگران باشد در اين صورت ر فكري آزادانه است
اما آزاد نيستيم اگر بخواهيم بر خلاف جريان آب شنا كنيم ازاد نيستيم اگر باور هايمان بخواهد بر خلاف باور هاي ديگران باشد كه اگر هم چنين شد در نهايت مجبور به كوتاه امدن مي شويم
هيچ گاه فكر كرده ايد من وشما با عرب جاهلي كه مي گفت من بت پرستم چون نياكانم بت پرستند چه فرقي داريم ؟
من مسلمانم چون نياكانم مسلمان بوده اند .
من مسيحي ام چون نياكانم مسيحي بوده اند
من كليمي ام چون نياكانم كليمي بوده اند ........................
آيا من آزادم هر مرامي هر باوري را در هر زمينه اي خود كه به مرحله شناخت رسيده ام بر گزينم ؟و مورد نكوهش ديگران قرار نگيرم ؟
به نظر من آزادي از راس هرم به قاعده آن تزريق مي شود
با اين كلمه ما چه بازي ها كه نكرديم ...
اما به اين يك نكته اعتقاد كامل دارم ((آزادي انتخاب ؛در چها ر چوب حدود انسان بودن محصور است ))
طلب
چرا اين روز ها كمتر ميشود به هر دستي كه بسويت دراز مي شود اعتماد كرد كمتر مي شود نگاه ها، را ابراز محبت ها را ،بي طمع دانست چرا نمي شود در پس هر سلامي دروغي يا نفرتي نباشد كمتر ميشود در وراي هر نگاهي ناب و صاف بودن را ديد، كمتر ميشود برق شادي را در چشمهاديد
بريديم از اين همه ريا ............................
خدايا همه ما تشنه دستي گرم نگاهي صاف وناب ودلي سرشار از شو ر هستيم ...
يادمان نرود گر خاطرمان تنها ماند ...... طلب عشق ز هر بي سر وپايي نكنيم
تنهايي
((تنهايي شايد تجربه باز شدن چشم باطن انسا ن باشد
تنهايي شايد جدايي از ياراني باشد كه پرواز را نمي شناسند
اما راز تنها يي را نمي يابد با كسي در ميان نهاد تا به عقوبت انكار عشق گرفتار نشد
تنهايي من در درگاه منزلمان ايستاده است تا من او را بين دوستان نامهربان انتخاب كنم و به درون بخوانمش ))
ومن ميگويم چه سخت است در اين تنهايي متهم به بي دردي و بي تفاوتي متهم به بي عشقي و متهم به هر انچه دوست نداري و بيزاري ،بشوي
در اين باغ بخواهي گلهاي وجودت را از دست هر انچه طوفان و باد و باران است محافظت كني
و در پايان هم متهم به بي كفايتي شوي
چه سخت است...........................
نا آشنا
فقط يك جمل مي توانم بگويم :
در ميان اين همه آشناي نا آشنا؛ باز هم غريبه ام....................................................
سكوت
امروز تمام فكرم را اين يك جملات پر كرده بود :
((خداوند نعمت بزرگي به آدمها داده است كه از شنيدن سكوت عاجزند واز اين روست كه همه اسوده و خوش زندگي مي كنند))
((چه بسيارند كساني كه هميشه حرف مي زنند بي آنكه چيزي بگويند و چه كمند كساني كه حرفي نمي زننداما بسيار ميگويند.))
بي فغان ماندن من نيست ز آسوده دلي ....................گردبادم كه بخود ميپيچم وغوغا نكنم
توشه راه طلب بيخودي وخاموشي است ....................خويش را چون جرس قافله رسوانكنم .
دوري ونزديكي
سال 81 هم با تمام اتفاقاتش گذشت و قدم در سالي گذاشتيم ك از آ غازش سر شار از اتفاقات و هيجانات و استر س هاي ريز و درشت بود و خواهد بود امسال هم خواهد گذشت با تمام التهاباتش فقط چه خوب است رگز يادمان نرود كه براي رسيدن به اهدافمان چه شخصي و چه عمومي از وسايل غير انساني استفاده نكنيم ........
هيچگاه احساس كرده ايد در عين نزديكي مكاني به كسي يا چيزي ان قدر احساس دوري ميكنيد كه هر چه مي خواهيد سعي كنيد تا بدستش اوريد بي فايده است .............
من فكر كنم حس از اين بدتر نيست .........
خود خواهي
گاهي خيلي سخت است كه احساس كني دوست داشتن ديگران از هر نوعي كه باشد از سر خود خواهي است نه از سر علاقه به تو ......
چقدر زشت وعذاب اور است كه ببيني دوست داشتن ز از برياي منافع شخصي باشد نه يك احساس قلبي ....
گاهي اوقات دلسوزي هاي دوستانه نيز فقط و فقط منافع شخصي طرف مقابل را در پي دارد
من از اين نوع علاقه حتي علاقه مادر به فرزندي كه از سر خود خواهي باشد احساس بي ارزشي ادمي و علاقه هايش را مي كنم ....
عمل
اين روزها سالروز از تجليل و سوگواري براي عزيزي است كه بيشتر از هر زمان ديگر در در دوران هاي متمادي براي او سوگواري شده است اما....... كمتر از هر زمان ديگري مرام ومسلك او مورد عمل قرا گرفته است عادت كرده ايم در سخن بسيار ستايش كنيم اما در عمل هرگز انرا نشان نداده ايم .......
مسلما كساني كه براي ارزشي قيام ميكندد وبر سر عقيده اي جان خود را فدا مي كنند هر گز براي اين كه قهرمان شوند نيست بلكه درسي است براي ايندگان
اما مثل اينكه از قيام اما حسين فقط يك چيز انهم سوگواري براي او را عاشقيم........... ما امروز هر انچه كه حسين براي از بين بردن انها قيام كرد عمل ميكنيم ....خيانت، استفاده از ديگرا براي رسيدن به اهداف غير انساني .،ربا ، زير پا گذاشتن حقوق انساني و........
اما اكر ما مريد او هستيم هرگز نبايد در برابر هيچ ظلمي هر چند كوجك سر تسليم فرود اوريم كه حسين طالب اين بود نه فقط گريستن بر او كه اگر گريستن پس از ارزش گذاري وعمل به مرام او نه تنها ارزشي مضاعف مي يابدبلكه عين عشق است
ما درون را بنگريم وحال را -------------- ني برون را بنگريم وقال را
به اميد روزي كه عشق ورزيدن همراه با عمل توام شود
ارزش
زندگي ادمي سر شاراز بايد ها ونبايد هايي است يا به عبارتي ديگر ارزشهايي بر ان حاكم است كه در هنگام تصميم گير ي او را بر سر يك دو راهي عجيب قرار مي دهد
بسياري از اين ارزشها با مرور زمان هرگز رنگ كهنگي به خود نمي گيرد ارزشهايي كه از فطرت ادمي سر چشمه ميگيرد همچون انسانيت محبت واز خود گذشتگي به قول امروزيها updeat نميشود اما بساري با گذشت زمان رنگ كهنگي به خود مي گيرد تمام ارزشهايي كه بر اساس زمان شكل گرفتهاند بايد نسبت به زمان نيز تغييراتي در انه ايجاد شود اما عده اي از سر تعصب بيجا يا از سر خود خواهي حاضر به ذره اي انعطاف نيستند ارزشهايي كه فقط از سر خود خواهي بعضي به بعضي ديگر تحميل شود هرگز پايدار نيستند
ارزشهايي كه ديگر بر پايه هيچ عقلي منطقي به نظر نرسند اگر در اها باز نگري نشود نه تنها ارزش نيست كه خود يك ضد ارزش ويك زنجير بر دست وپاي ادمي مي شود
چه خوب بود به جاي مقابله با باز سازي ارزشها به فكر چگونه منطبق ساختن انها با شرايط زماني ومكاني باشيم كه اگر غير اين باشد نه تنها انرا حفظ نكرديم بلكه كمر به قتل ان بسته ايم
اعتماد
در زندگي ادمي هيچ چيز بدتر از اين نيست كه نتواني به ديگران اعتماد كني گاهي اعتماد بيش از اندازه به ديگران مشكاتي را بوجود مي اورد كه هرگز قابل جبران نيست كه بزرگترين ره آورد آن حس بي اعتمادي است كه نسبت به تمام كساني كه با آنها رابطه اي برقرار ميشود .
در واقع وقتي ادمي با نيتي پاك با ديگران رابطه بر قرار ميكند اما از او در پس اختمادش سو استفاده ميشود اولين جرقه خطر زده ميشود جرقه اي كه كه شايد نتوان انرا به راحتي مهار كرد و شايد در زير هر اعتماد ديگري هم باز هم ترديدي عميق نهفته است احساس عذاب ششديد از اين حس دوگانه
واقعا چگونه ميتوان ديگران را در دوستي محك زد ؟
داشته ها
ما ايرانيان هميشه به انچه داشته ايم و از دست داده ايم نازيده ايم اما همواره از داشته هايمان در حال حاضر غافل بوده ايم و ان ها را اگر نه گويم به هيچ انگاشته ايم اما كم بها داده ايم گذشته دري است به اينده اما ماندن در گذشته خطرناكتر از فراموش كردن ان است
هميشه به اين مي نازيم كه كتابهاي ابو علي سينا در دنيا تدريس ميشد اما هرگز به اين نيانديشيده ايم امروز در اين دهكده جهاني چه نقشي داريم تجليل از بزرگان چون ابو علي سينا..... كاري واجب است اما چرا ما ايرانيان تا زماني كه كسي را از دست نداده ايم به فكر تجليل از او نيستيم و بايد ايندگان بعد از چندين سال يا قرن اين امر را انجام دهند تاريخ مسلما حافظه خوبي براي ثبت وقايع دارد وهركز يادمان نرود اگر حرفي هم ايرانيا ن در بيرون ا زمرز هاي ايران دارند به نام ايران نيست حتي اگر ما دلمان را به اين خوش كنيم
اما امروز ما در كجاي دنيا ايستاده ايم ؟؟
قرباني
عيـــــــــــــــــــد تان مبارك
اما هرگز انديشيده ايد در اين هر سال قرباني كردن ها چه چيز را قرباني مي كنيم
يك گوسفند يا يك حس دروني را
((كه خداي ابراهيم تشنه خون نيست ))
چه خوب بود در پس در قرباني كه انجام ميداديم حس زشت خود خواهي حس جاه طلبي حس ريا حس دورنگي حس بد بودن حس خيانت و هر انچه باعث رذالت ادمي است را قرباني مي كرديم تمام انچه انسانيت را به زير سوال مي برد
كه اگر با چنين عقيده اي قرباني را انجام مي داديم اكنون وضعيتمان فرق مي كرد
خانه
ادمها مثل يك خانه ميمانند بعضي از انها سردري عظيم ولي دروني نازيبا دارند وبعضي ديگر سردري حقير اما دروني ژرف وعميق دارند بقول يك شاعر عرب بعضي ها هيكلشان فيل و فكرشان گنجشك است امروز يكي از اين ادمها را ديدم
با خودم گفتم شايد در بر خورد اول تحمل چنين ادمي سخت غير ممكن باشد اما ديدم در بوجود امدن چنين ادمي شايد او خود به تنهايي مقصر نباشد با كمي دقت ديدم ميشود با كمي تامل وصبر حداقل اگر در برخورد با او انجام ميداديم شايد او هم فكرش نيز همچون تنش زيبا ميشد فقط بايد كمي تلاش كرد
بازگشت
امروز بعد از مدتها بر گشتم چقدر دلم تنگ شده بود براي وبلاگ و براي تمام دوستان وبلاگي
راست ميگويند نوشتن براي فراموش كردن است فراموش كردن ديروز براي پيوستن به اينده
كه اگر ديروز را رها نكنيم به اينده نخواهيم رسيد ودر گذشته خواهيم پوسيد
شدن
هميشه وقتي در كتاب ها به جمله(( انسان در حال شدن ))بر مي خوردم معني انرا شايد از لحاظ لغوي مي فهميدم اما انرا درك نمي كردم گاهي اوقات ادم چيزي را ميخواند فقط براي انكه مطلبي خوانده باشدما گاهي اوقات چيزي ميخواني براي انكه خود را بخواني اما من اين جمله با تمام وجود احساس نميكردم مدتها پرسش ذهنم بود
اما امروز كه به ان جمله مي انديشم انرا با تمام وجود حس ميكنم
شايد شاهكاري كه بخواهم خلق كنم تمام ان براي همين شدن باشد
امروز حس عجيبي دارم حسي كه توام با نوعي نگاه عاشقانه به دنياي اطرافم همراه با انگيزه اي زيبا حسي كه بايد انرا تجربه كرد تا درك شود هرگز فكر نمي كردم در زندگي ايم فرصتي پيش ايد اما الان كه پشت سرم نگاه ميكنم ميبينم ميشود اينده را زيبا ساخت اگر بخواهيم......
شايد در بسياري از لحظاتي كه گره اي كور گريبانم را مي گرفت خود مقصر بودم كه ميشد با تغيير در طرز نگاه به گونه اي ديگر ميشد ميشود با حس ديگر خواهي به جاي خود خواهي مسير زندگي را عوض كرد
دل را زخود بر كنده ام با چيز ديگر زنده ام ............عقل ودين وانديشه را از بيخ وبن سوزانده ام
چشم ها ي زيبا
بعد از اين كه گفتم مي خواهم شاهكاري خلق كنم امروز به اين فكر كردم كه چگونه ميشود ديگران را بدون هيچ چشم داشتي دوست داشت به اين كه بايد سعي كنم ((حس خود خواهي چنان را در خود بكشم تا خود خواهي ديگران را احساس نكنم )) به اين كه ميشود بجاي ديدن نكات منفي ادمها چشم ها جوري عادت دهم كه فقط قادر به ديدن زيباييها يشان باشد و بر هر انچه بدي است كور باشم ((چشم ها را بايد شست...... جور ديگر بايد ديد ))
يعني ميشود چنين اثري خلق شود ؟؟؟؟؟؟؟
من كه تمام سغي ام را خواهم كرد
